
قرارمان فصل انگور:
وقتی من شراب شدم تو جام بیاور من
جان!!!

درد را
از هر طرف نوشتم !!!
درد بود...
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
غریب تنها
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
دیرگاهی بود فکرم مرده بود در سکوت خویش خوابم برده بود چشمم از خواب جنون قفل کرده بود روحم احساس تاسف کرده بود.
خیمه در خاموشی شب داشتم از هجوم حرم غم حق داشتم آمدی شب را پراندی از سرم فرصت پرواز دادی بر پرم.
ای خیال انگیز و ناز و دل فریب آشنا با درد ، ای حس غریب در شب تنهایی و دلواپسی خوب میدانستم که از ره میرسی.
در کویر خشک دل گیر حیات هدیه کردی بر من اکسیر حیات ای گرامی مقصد پرواز من محرم خلوت سرای راز من.
دستت احساس غرورم را شکست ضربه ات جام بلورم را شکست عقده ی دل را کنون وا میکنم گوش کن آرام نجوا میکنم.
گریه های بی صدا را گوش کن گوش کن این شکوه ها را گوش کن ای صفای آب در یک ظهر داغ عشق بر لوح دلت یک مهر داغ.
در نگاهت غم خیال انگیزتر چشم تو از چشم من لبریزتر دوست دارم بعد از این نیت کنم با تو احساس صمیمیت کنم.
قصه هایم را تحمل کرده ای زود در باغ دلم گل کرده ای در هجوم شکوه کوتاه آمدی صبر کردی با دلم را آمدی .
تا خیالت در وجودم رخنه کرد لحظه ای گرمای روحم یخ نکرد ای زبان بی زبانی های من سایه ی بی سایبانی های من.
با تو دل را اهل سازش میکنم غصه گرمو نوازش میکنم سینه را از کینه خالی میکنم خویش را حالی به حالی میکنم .
آشنای صبح و شامم روی توست بهترین بو در مشامم بوی توست با شور انگیز حتی شوکران خاطرت معنایی از با بهتران .
خاطرت روح مرا تسخیر کرد یاد تو چشم ودلم را سیر کرد حس نمودی درد شیرین مرا باز کردی بغض دیرین مرا.
خشک بودم تا تو لبخندم زدی با درخت سبز پیوندم زدی تو حریف حرفهایم نیستی چون نمیدانی برایم چیستی .
گر چه غم همواره در جان من است روز و شب ناخوانده مهمان من است هرشبی نقش آفرینی می کند در دل من شب نشینی می کند.
باز هم دل را زغم پر می کند از غم اظهار تشکر می کند چون نیازت با غم آید در دلم تا تو را دارم چه غم دارم زغم .
خوب شد تا درد دل کردیم ما تازه فهمیدیم که هم دردیم ما با من اکنون خویش را فریاد کن هر کجا هستی مرا هم یاد کن.
عشق صدای فاصله هاست
فاصله هایی که غرق ابهام اند ...

اگه یه روز فکر کردی نبوده یه نفر بهتر از بودنشه
چشمات رو ببند
و
اون لحظه ای که اون کنارت نباشه رو به خاطر بیار
اگه
اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت
دروغ میگی
و هنوزم دوستش داری...
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمیدمنم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه میشه سر به سر من می زارن تا میخواد قصه تمومشه همه تنهام می زارن.
می تونم مثل همه دو رنگ باشم،دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دل ها قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا منم مثل اونا یه دروغگو می شمو همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟!
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟!
تویه این دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ .
به نام لحظه ای که دل.دلتنگ می شود


باید آهسته نوشت
با دل خسته نوشت
با لب بسته نوشت…
گرم و پررنگ نوشت…
روی هر سنگ نوشت تا بخوانند همه که اگر ع ش ق نباشد
دل نیست
سلام سال نو مبارک
لحظه ی ملاقات سپیدی و سبزی،لحظه ی مبارکی است.لحظه ای که هر سال فقط یک بار روی می دهد.تحویل از سپیدی به سبزی ،انقلاب رنگ است.انقلابی که دیده و دل را دگرگون می کند.رنگی که دیده می بیند و بر دل می نشیند.ودرست از همان لحظه- اگر دعایمان مستجاب شده باشد- نه دیگر آن دل، همان دل است که بود.و نه دیده همان.که هر دو تغییر کرده اند.به رنگی و دیداری.و روزمان نو می شود.
یا مقلب القلوب و الابصار
همانند این لحظه،به نوعی دیگر، بارها و بارها در طول سال نیز روی می دهد.وقتی در فجر صبح گاهی ،سیاهی به نور تحویل می شود که مبشر روز است وکار و تلاش،راهی است جدید برای پیش رفتن و وقتی در خواب زیبای نور در افق سرخ فام غروب، سیاهی جای نور را موقتا می گیرد ،امکانی است برای آسایش و تعمق.و هر دوتدبیری که هر روزمان روزی نو و بهتر باشد و هر شب مان آسوده تر.
یا مدبر الیل و النهار
در هر تحویلی و در هر رنگی ، از سپیدی به سبزی، از نور به سیاهی یا سیاهی به نور اگر اهلش باشیم،ذره هایی بر جان و دیده مان می نشیند.و اگر قانون زندگی و شیوه ی راه آمدن با چنین تحویل و تحول هایی را بدانیم،پیش تر می رویم.و حالمان خوش تر می شود.
یا محول الحول و الاحوال
حالمان ذره ، ذره با غبار و بوی رنگ ها دگرگون می شود و هر بار خوشایندتر.
"تا کجا؟تا چند؟..."کاش قانون تحویل و راه تحول را بدانیم.
حول حالنا الی احسن الحال
آپ این هفتم با کل آپ کردن های عمر وبلاگم فرق میکنه
خبری از شعرو جمله ی عاشقونه و تصویر نیست
خبر دارم از اونیکه این وب ماله اونه و خودش هم خبر نداره
از اینجا که دو شب پیش بعد از حداقل 3ماه بهش sms دادم
(البته خودمو معرفی نکردم)
یه لطیفه و بعد از اون هم .....
و امروز عصر که از کلاس امدم دیدمsms داده گفتم شاید شناخته باشه
ولی اس ام اسش این بود:
(bebin mishe begi ki hasti? )
منم که میدونسم و میدونم اگه بفهمه منم داغ میکنه اینجوری جوابش رو دادم:
(salam yekam forsat bede ache mitarsam narahat beshi mammon. )
اینم جواب اون:
(bebin aslant baram mohem nist che khari hasti bay.)
متفاوت بود؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است
درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است
و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است
آری من همانم که به او می گویند
دیوانه
به او می گویند
آواره
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم
با یاد او اشک می ریزم
و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم
فریاد می زنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند
___♥___Happy_________♥Valentine♥_______♥____Day
ولن تاین همه دوتایی ها مبارک
ولی اگه دستت به جدایی برسه چیکارش میکنی؟؟؟؟!!





یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت
که شاید منم
یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم.
سریع از کنار مرداب دور شدم.
حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم
و حالا
می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست
اون خودشو وقف مرداب کرده
ای نیلوفر زیبای من وقتی که در شاخ شاخ نگاهم پرنده های غریب اشک لانه کردند
موقعی که بهار صبح کوفته و کوبیده سر به درگاه خاکین قلبم سائید
انگاه بود
که در خود احساس یاس و نا امیدی داشتم
در تجسس مونسی بودم که ناگهان نسیمی وزید
و پرده های پنجره ی قلبم را کنار زد
و عطر آیین عشق را به خاکروبه های دیواره قلبم رساند.
آنگاه بود که تو آمدی و مرا از کسالت رهائی دادی .
پس ای عشق ای غریبه امروز با صبر و متانت به تو میفهمانم که...
دوستت دارم.

سوءظن
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش نا پدید شده.شک کرد که همسایه اش ان را دزدیده است برای همین همسایه اش را تمام روز زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه میرود.مثل یک دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.انقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد و نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.زنش انرا جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک ادم شریف راه میرود حرف میزند و رفتار میکند.

![]()
دست خط دوست![]()
![]()
جاده ی منتظر
زانوانم شکسته است و پاهایم فلج
خسته و مجروح و پریشان
و باری به سنگینی کوهی بر دوش
و من در زیر آن خم شده ام
و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است
آرام گرفته ام
و تنها، برق حسرت از چشمان بازم
- که همچنان به این راه
که تا افق کشیده است، دوخته ام – ساطع است.
و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد .
جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاک افکنده است .
اما ردپایی بر آن نیست و ...
نخواهد بود!
دکترعلی شریعتی
دست خط دوست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن
يكي بود يكي نبود
براي سال ها مينويسم ...
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ...
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...
هميشه يكي بود يكي نبود
آغاز داستان
درروزگارانی بس دور، در سرزمین عرب در ناحیه ای خرم و آباد، بزرگ مردی از خاندان بنی عامر، می زیستکه در جلال و شکوه و شو کت بی مانند بود و چون او کسی به شایستگی نبود، که دست گشاده اش آنی از بخشش باز نمی ماند و درویش بینوا از در گاهش نو مید باز نمیگردید.
ازاین رو نامش همه جا به نیکی ورد زبان وبزرگواری اش شهره ی خاص وعام بود بااین همه،غمی در جان داشت که یکدم آسوده اش نمی گذاشت :
محتاج تر از صدف به فرزند چون خو شه به دانه آرزومند
در حسرت آن که دست بختش شاخی به بر آرد از درختش
غم" بی خلفی " اندیشه اش را رها نمی کرد واو لحظه ای مجال شادمانی
نمی داد،چرا که می پنداشت.
زنده است کسی که در دیارش ماند خلفی به یاد گارش
عامری، روزو شب به یاری در ماند گان می شتافت و مسکینان را
حاجت بر می آورد و دست نیاز به در گاه بی نیازبرمی داشت تا مگر خواستش برآرد و آرزویش روا گرداند.
لیکن کاشت خویش را برداشتی نمییافت وبخشش ها ی خود را پاداشی
نمی دید، که اورا از راز یزدانی خبر که داده و ناداده اش را حکمتی
است که اندیشه ی محدود آفرید ه بر خرد بی انتهای آفریننده راه ندارد و راز سر بسته ی پنهان او ندارد.
هرچ آن طلبی،اگر نباشد از مصلحتی به در نباشد
هرنیک وبدی که در شمار است چون درنگری،صلاح کار است
بس در که در او نیاز بینی نا یافته به چو باز بینی
سر رشته ی غیب ناپدید است بس قفل که بنگری، کلید است
سر انجام آن ناله ها و فریاد ها اثر بخشید و یزدان دادگر خواست او بر آورد و او را فرزندی داد که درخشش گوهر تابان داشت و از شادابی چون غنچه ای خندان بود.
پدر شکرانه ی این داده را بس گوهر ها بخشید و خزاین خویش را در گشود و بینوایان را بی نیاز کرد.
پس،کودک را به دایه سپرد تا در پرورشش بکوشد و او را شیر نوشاند .
و از آغاز، شیوه ی محبت آموزد . چون دو هفته از زادن آن ماه دو هفته بگذشت ، او را (( قیس )) نام نهاد ند و شرط هنر بر او تمام کردند . پس چون سالی پشت سر نهاد، آثار جمال و کمال بر رخسارش عیان وگوهر عشق در وجودش نمایان دیدند.
ایام خردی به بازی وبازیچه می گذشت و کودک عامری هر روز دل انگیز تر می گشت آن گونه که چون به ده سالگی رسید به زیبایی شهره ی شهر گردید.
هر کس که رخش ز دور دیدی بادی ز دعا بر او دمیدی
شد جان پدر به روی او شاد از خانه به مکتبش فرستاد
چون دور کودکی به سر آمد . وگاه دانش اندوزی رسید،پدر فرزند
را به آموزگاری فرهیخته سپرد تا او را هنرها آموزد و در دانش و هنر به کمال رساند .قیس با همدرسان دختر و پسررا ه مکتب پیش گرفت تا دل به گفتار آموزگارسپارد و به چراغ اندرزاو راه زندگی یابد، غافل از آن که رهزن دل پیشاپیش به صید او کمند افکنده و به دستبرد جانش نشسته بود .
بود از صدف دگر قبیله ناسفته دریش هم طویله
آفت نرسیده، دختری خوب چون عقل به نام نیک منسوب
اهوچشمی که هرزمانی کشتی به کرشمه ای جهانی
کوچک دهنی، بزرگ سایه چون تنگ شکر فراخ مایه
محجوبه ی بیت زندگانی شه بیت قصیده ی جوانی
در هر دلی از هواش میلی گیسوش چو لیل ونام لیلی
چون دیده ی قیس بر ان ماه روی سیه موی افتاد، یکباره دل از دست داد و لیلی نیز به نگاهی،هستی خویش به راه مهر او نهاد . پس ان دورا سودایی دیگر در دل نشست و اندیشه ی عشق،راهبر گشت که قیل وقال مدرسه از سر وانهادندوسوزو حال عشق برگزیدند . یاران را کار،ذکر سودای درس قال بود و ان دو را جز اندیشه ی حسب حال نبود:
یاران به حساب علم خوانی وایشان به حدیث مهربانی
یاران سخن ازلغت سرشتند و ایشان لغتی دگر نوشتند
یاران ورقی ز علم خواندند وایشان نفسی به عشق راندند
یاران صفت مقال گفتند وایشان همه حسب حال گفتند
اگر چه، پروای نام و ننگ دمی چند اتش عشق را در کانون دل ان دو دلداده به زیر خاکستر ابرو وپنهان میداشت، لیکن به فرجام شعله ی عشق سر بر کشید و راز پنهان دل فاش ساخت :
عشق امد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لا ابالی
غم داد و دل از کنارشان برد وز دلشتگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفت وگو فتادند
این پرده دریده شد زهر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی
در عشق شکیب کی کند سود ؟ خورشید ، به گل نشاید اندود
چون راز پنهان، اشکار گردید وقصه ی عشق بر ملا گشت، قیس را واهمه ی بد نامی از دل به در شد واندیشهی مصلحت از سر به در کرد
وگفتار دل بر زبان راند وراز خوی اشکار کرد ، پس ترک خانه نمود و راه بیابان پیش گرفت وقصه ی عشق خود بر کوه وصحرا خواند وبیقراری خویش فریاد زد،پس چون چنین کردو از خویش به در شدواندیشه ی بد نامی رها ساخت ، اسوده دلان بی خبر ، او را (مجنون) خواندند و همنشینی با او را ننگ خویش شمردند و به قیل وقال خویش هیاهو بر انگیختند و دو دلداده را از یکدیگر جدا ساختند . ان گاه چون خواست خود براورده دیدند ، به سان سگان غوغا گر که به یافت استخوانی زبان در کشیدند ، ترک هیاهو کردند و دهان بر بستند :
لیلی چو بریده شد ز مجنون می ریخت ز دیده درّ مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی از هرمژهای گشاد سیلی
می گشت به گرد کوی و بازار در دیده سر شک و در دل آزار
مجنون که جز اندیشه ی دلبر نداشت، به گرد کوی و بازار میگشت و سرود شیفتگی سر میداد و بی خبران نا اگاه سر در پی او می نهادند و ((مجنون، مجنون)) میکردند ودیوانه اش می خواندندو دل ازردهاش را به نیزه ی طعنه می ساختند.مجنون جز به لیلی نمی اندیشیدو گفتار سست بیهوده گویان را به چیزی نمی گرفت که او را گوش جز هوای شنیدن حدیث لیلی نداشت و دلش جز در ارزوی دیدار او نمی تپید. چون نرگس باغ اسمان ملرویید مجنون شتابان به کوی لیلی روی میکرد وبامو درش به بوسیدن میگرفت وترک ان نمیگفت که از خاکش بوی یار میشنید وغبارش توتیای چشم او بود. مجنون ارزوی ان داشت که سر بر کوی لیلی نهد و جان بر استانش سپارد.


